|
گفتی بمان! می خواستم ، اما نمی شد! گفتی بخوان! بغض گلويم وا نمی شد! گفتم که می ترسم من از ، سِحر نگاهت گفتی نترس ای خوب من ، اما نمی شد! می خواستم ناگفته هايم را بگويم يا بغض می آمد سراغم يا نمی شد! گفتی که تا فردا خداحافظ ، ولی آه آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد... + نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 3:32 توسط سنگ صبور |
حيف نميشه بمونی كنارم من كه جز تو كسی رو ندارم كاش كه پيشم بمونی يه لحظه اين يه لحظه به يك عمر می ارزه توی چشمام نگاه كن يه روده اين چشما بی تو عاشق نبوده من نمی خوام كه با غم بسازم من نمی خوام به اشكات بنازم آی تو كه از نگاه من بريدی با چنگ و دندون به هوا پريدی خواستم با اشكام راهتو ببندم حيف كه چشما تو بستی و نديدی تو می ری و رفتنت و می بينم باز به تماشای افق می شينم می ری و آتيش می كشی به جونم ترانه هامو واسه كی بخونم + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 3:12 توسط سنگ صبور |
آنها که از دور نگاه ميکنند مي گويند:تو چه کم داري؟ هيچ!!! و من باران اشکهايم را در ابرچشمانم پنهان ميکنم و با لبخند پوچي به نشانه تاييد سر تکان مي دهم .... اما خودم ميدانم که هر گاه درون خود را ميکاوم به يک غم بزرگ ميرسم... و آن غم نبودن توست !!! من در کنار همه تو را کم دارم.... + نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 3:36 توسط سنگ صبور |
چقدر دوست داشتم مرا باور كنيد چقدر دوست داشتم نگاههايم را درك كنيد كمی با من باشيد و تنهايی را به من هديه نكنيد چقدردلم می خواست ازمن بپرسيدچرا چشمانت هميشه بارانی است؟ چرا ديگر غنچه لبانت به لبخند شادی شكوفا نمی شود؟ چرا آسمان دلت هميشه ابری است؟ اما افسوس و.... من بودم و هميشه من بودم.من وتنهايی و دفتری پرازخاطره و شعر آری بی تفاوت ازكنارم گذشتيددرخيالتان من باشما بودم اماافسوس كه فقط خيال! چقدر دوست داشتم مرا باور كنيد... چقدر دوست داشتم و می خواستم فقط يك بار از من می پرسيديد چرا چشمانت هميشه غمگين است؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 3:1 توسط سنگ صبور |
سكوت می كنم تا به خاك سپردن آخرين خاكسترهای بر باد رفته ام آبرومندانه باشد ، گريه می كنم با شكوه مثل اقيانوس ، بلند مثل اِورست ، او نمی شنود و نمی داند كه ماه ، خوشبختی مشتركِ همه بی ستاره هاست. يك سوال كوچك می ماند برای پرسيدن از كسی كه بی پاسخ ترين سوال فكرآشفته من است: اين دل سادم چيكار كرده بود كه باهاش چنين بازی كردی؟ + نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 2:27 توسط سنگ صبور |
امروز روز میلاد من است شمع آرزوهایم خاموش تنها نفس کشیدن را می دانم از معنی زندگی نفس های که در آتش حسرت ها چرا ها می سوزند
گر چه از پست های شخصی خوشم نمی آد اما نمی دونم چی شد که این پست رو گذاشتم . و حالا سرم رو بالا می گیرم و می گم تولدم مبارك.... + نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 5:9 توسط سنگ صبور |
می خواهم مثل یک ماهی تنگم را بشکنم و به دریا بروم. دیگرخسته شده ام ازاین روزهای تکراری همراه بابی حالی وتنهایی.زندگی مانند خیابانی بی انتهاست. باران می بارد و تو همچنان در خیابان به انتها نرسیده ای و به دنبال یک پناهگاه می گردی.ولی کجاست آن پناهگاه؟ آیا این خیابان به انتها میرسد؟........................... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 2:46 توسط سنگ صبور |
هر غمی رو می تونم ساده کنم جز شکستن غرور قاصدک می دونی، وقتی یه قاصدک بخواد گریه کنه...یعنی دنیا دیگه ارزش نداره قاصدی که با خودش پیام عشقو می یاره یهو عاشق بشه و دیگه نخواد حرف بزنه حرفای عاشقا رو به همدیگه می رسونه ولی قاصدی واسش پیام عشقو نبره وقتی عاشقی دلش گرفته کی باهاش حرف می زنه؟ خبر از معشوقه ها رو کیه که جمع می کنه؟ حالا قاصدک دلش گرفته و دیگه تنها شده بغض راه گلوش و بسته و می خواد گریه کنه کسی هست که بتونه قلب اونو راضی کنه؟ هیچ کسی نیست که تو شبهای غریبی بخونه؟ قاصدک خودت می گفتی که دلت برگ گل می دونستی که چراغ عاشقی بی زبونه این تو بودی که می گفتی دل تو بی مهمونه حالا که عشق اومده چه فرقی کرده زمونه؟ قاصدک! تو رو قسم اخمهاتو وا کن و ببین ببین عاشقا همه واسه غم تو جمع شدن اگه تو گریه کنی اشک همه با هم می یاد به خدای عشق قسم اونوقت دیگه بند نمی یاد + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 3:30 توسط سنگ صبور |
نسیم خنکی می وزیدکنارهم روبروی آتشی که روشن کرده بودندنشستندوچشم به امواج دریادوخته بودندهیچ کدام حرفی نمیزدندچون اصلاشاید نیازی به حرف نبودخیلی راحت ازنگاه هم متوجه حرف دل یکدیگرمی شدندوشایدهردوبه یک چیزفکر میکردندبه اینکه هیچ کدام دلشان نمی خواست که صبح شودچون باروشن شدن اسمان زمان وداع فرامیرسیدامازمان به حرف انهاگوش نمی کردو سریع ترازهمیشه میگذشت دلشان می خواست می توانستندزمان رامتوقف کنند ولی صدافسوس که غیر ممکن بود نگاهی به ساعت انداختندوقت زیادی نداشتند وتا لحظاتی بداسمان روشن می شد کاری ازدستشان ساخته نبود وثانیه به ثانیه به زمان جدایی نزدیک می شدند فقط توانستند یک کار بکنند و هر دو حرکت ساعتهایشان را متوقف کردند درست بود که نمی توانستند از روشن شدن اسمان جلو گیری کنند اما میتوانستند جلوی حرکت ساعتشان رابگیرند با این کار هیچ کدامشان زمان و تاریخ جدایی را فراموش نمیکردند مثل تمام روزهای دیگرخورشیدطلوع کرد بی انکه از دل ان دو با خبر باشد عجب طلوع غم انگیزی دیگرزمان جدایی و رفتن شده بود هیچ کدام دل خداحافظی را نداشتند و با کلمه به امید دیداربرای همیشه از هم جدا شدند................. کسی چه می داند شاید واقعا امیدی برای دیدار مجدد وجود داشته باشد..... + نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 3:43 توسط سنگ صبور |
گرفته تر ز خزان دلم خزانی نیست ستاره بارتر از چشمم اسمانی نیست به حجم تنگدلی های افتابی من مدار حوصله هیچ کهکشانی نیست به سر بلندیت ای عشق استانی نیست بجز پناه دو دست تو سایبانی نیست به غیر چشم سیاه تو نوحه خوانی نیست به غیر تسلیت چشم های دلسوزت مرا نیاز تسلی به همزبانی نیست. + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 2:58 توسط سنگ صبور |
یکی بود یکی نبود میون یه دشت وسیع یه کلبه تنها زندگی می کرد که گذشث زمان و تنهایی ترکهای بزرگی رو دیوارهاش به جا گذاشت.دلش از دست بی معرفتی ادما شکست. برای همین هم دور تا دور خودش حصار کشید تا دیگه هیچ غریبه ای نتونه وارد کلبه بشه و دلش وبشکنه.هر غریبه ای که از اونجا رد میشد و قصد استراحت تو کلبه رو داشت وقتی این حصارها و اون قفل محکم و می دید پشیمون می شدو می رفت.سالها همین طورگذشت تا اینکه یه روز یه غریبه بی توجه به اون حصار و قفل در کلبه رو شکست وارد شد تا بتونه استراحت کنه. کلبه از این بابت خیلی عصبانی شد اما بازم غریبه توجهی به اعتراض کلبه نکرد کلبه وقتی دید چاره ای نداره ساکت شدو هیچی نگفت و تازه ماجرا از همین جا شروع شد. روزها همین طور گذشت. تا انکه یک روز کلبه به خودش اومدو دید ای دل غافل بله درست حدس زدید اون عاشق اون غریبه شده بود و این عشق هر روز شدیدتر ازقبل میشد اون قدر شدید که دیگه کلبه حتی یک لحظه طاقت دوری غریبه رو نداشت. کلبه دلش میخواست هر کاری برای خوشحالی غریبه انجام بده و با هر زحمتی که بود سعی داشت ترکهای روی دیوارهاشو ترمیم کنه تا تو ذوق غریبه نخوره شاید این طوری می تونست غریبه رو برای همیشه پیش خودش نگه داره و کلبه فقط و فقط با این خیال سر پا بود... کم کم زمستون هم از راه رسید غریبه داشت سردش میشد کلبه طاقت دیدن ناراحتی غریبه رو نداشت برای همین هم هر روز یک قسمت از خودش و میکند و بدون اینکه غریبه متوجه بشه آتیش میزد تا غریبه از حرارتش گرم بشه زمستون تموم شد دیگه چیز زیادی از کلبه باقی نمونده بود ولی هنوز به عشق غریبه سر پا بود. و اما اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد یه روز صبح که کلبه چشماش و بازکرد غریبه رو ندید اره غریبه بدون خداحافظی و بدون در نظر گرفتن احساس وفداکاری کلبه رفته بود این برای دل کوچیک کلبه غم بزرگی بود کلبه نتونست این غم و تحمل کنه سنگینی این غم پایه های کلبه رو لرزوند و کلبه فرو ریخت و به جز مشتی خاک چیزی ازش باقی نموند.و بعدها هر رهگذری که از کنار ویرانه های کلبه می گذشت فقط سری از روی تاسف تکان میداد وارد می شد وهیچ کس دلیل این ویرانی و نفهمید هیچ وقت......... + نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 1:57 توسط سنگ صبور |
می خواستم بنويسم اين دوستی است اما ديدم از اين بالا تر است می خواستم بنويسم اين احساس است اما ديدم از اين بالا تر است می خواستم بنويسم اين اتفاق است اما ديدم از اين بالا تر است می خواستم بنويسم اين خاطره است اما ديدم از اين بالا تر است پس می نويسم اين يك يادگاری است كه مرا ياد دوستی با احساس كه با اتفاقی ساده دارای خاطراتی مشترك شده ايم می اندازد اين يك آغاز آغاز يك تولد تولد يك خاطره و تنها چيزی كه از ما می ماند خاطره است خاطره ای كه با آن زندگی كرده ايم و در قاب خالی دلمان به آن جا داده ايم خاطره ای كه يادگار می ماند.......
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 23:45 توسط سنگ صبور |
خيلي سخته.... اينكه بخواي هميشه با نفرت زندگي كني.... اينكه حتي از نزديكانتم نفرت داشته باشي... از لحظات تلخت......... از آينده مجهولت........ اينكه بخاطر غرورت بخندي اما تو خلوتت گريه تنها مونست باشه........ حالم داره بهم مي خوره... از خودم... از تو... از همه اين آدماي نفرت انگيز........ از اين دنياي وانفسا كه معلوم نيست كي براي كي، چي براي چيه! از اين لحظات تلخ كه به پايان نميرسه........ يادمه يكي بهم مي گفت: سلام به دختري كه هر روز در حال شكستنه!! آره راست مي گفت......... چقدر خوب تونسته بود در موردم قضاوت كنه...! درست زده بود به هدف....... شايد فكر مي كني همه اينايي كه مي گم دورغه.... چون هيچ وقت نتونستي بفهمي تو عمق اين چشمها چي هست. چون هيچ وقت نتونستي و نمي توني كه بفهمي... هم خودمو هم حرفامو........ + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 23:35 توسط سنگ صبور |
راهش می توانی خواند.... هر چه را آغاز و پایانیست ـ حتی هر چه را آغاز و پایان نیست ـ ! زندگی راهیست از به دنیا آمدن تا مرگ.... حتی مرگ هم راهی است راه ها را کوه و دره هایی است ...... اما هیچ دشتی نیست! هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست! هیچ راه بازگشتی نیست.......... بیکران تا بیکران امواج امواج خاموش زمان جاری است زیر پای رهروان خوناب جان جاریست..... ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی! هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟ هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟ نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست....... باز باید رفت تا در تن توانی هست............ باز باید رفت.. راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک...... هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟ + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 23:32 توسط سنگ صبور |
با من بمونی میشکنی این یه حقیقته عزیز تا فرصتی مونده برات از این حقیقت بگریز با من بمونی میشکنی زندگی شوخی نداره توی مسیرش یه روزی عشقمون و جا می ذاره قصه ی عشق من و تو عشق آتیش به پنبه بود عشق ستاره بود به روز عشق یه سد بود به یه رود این جا نمون اما بدون هر جا که باشی با منی خودت اینو خوب میدونی با من بمونی میشکنی با من نمون اما بدون که بی تو میگیره دلم.......... + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 2:41 توسط سنگ صبور |
چقدر ثانیه ها نامردند گفته بودند که برمی گردند برنگشتند و پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها گردیدند آه از این ثانیه های بی رحم چه بلایی به سرم آوردند نه به چشمم افقی بخشیدند نه ز بغضم گرهی وا کردند ز چه رو سبز بنامم به دروغ لحظه هایی که یکایک زردند یاد سبزت ای دوست در فضای دل من بذر امید و وفا می پاشد آسمان دل تو روشن از مهر و وفاست رنگ پاکی و صفاست شعر امید به لب شوق رویش در دل دیده بر راه تو می دوزم من با دلم می گویم کاش این فاصله ها خالی از فاصله بود + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 2:12 توسط سنگ صبور |
واقعيت اين است او يكی جز من داشت............
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 3:33 توسط سنگ صبور |
كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟ دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت دنياي كه در آن محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 3:6 توسط سنگ صبور |
|