|
می خواستم بنويسم اين دوستی است اما ديدم از اين بالا تر است می خواستم بنويسم اين احساس است اما ديدم از اين بالا تر است می خواستم بنويسم اين اتفاق است اما ديدم از اين بالا تر است می خواستم بنويسم اين خاطره است اما ديدم از اين بالا تر است پس می نويسم اين يك يادگاری است كه مرا ياد دوستی با احساس كه با اتفاقی ساده دارای خاطراتی مشترك شده ايم می اندازد اين يك آغاز آغاز يك تولد تولد يك خاطره و تنها چيزی كه از ما می ماند خاطره است خاطره ای كه با آن زندگی كرده ايم و در قاب خالی دلمان به آن جا داده ايم خاطره ای كه يادگار می ماند.......
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 23:45 توسط سنگ صبور |
خيلي سخته.... اينكه بخواي هميشه با نفرت زندگي كني.... اينكه حتي از نزديكانتم نفرت داشته باشي... از لحظات تلخت......... از آينده مجهولت........ اينكه بخاطر غرورت بخندي اما تو خلوتت گريه تنها مونست باشه........ حالم داره بهم مي خوره... از خودم... از تو... از همه اين آدماي نفرت انگيز........ از اين دنياي وانفسا كه معلوم نيست كي براي كي، چي براي چيه! از اين لحظات تلخ كه به پايان نميرسه........ يادمه يكي بهم مي گفت: سلام به دختري كه هر روز در حال شكستنه!! آره راست مي گفت......... چقدر خوب تونسته بود در موردم قضاوت كنه...! درست زده بود به هدف....... شايد فكر مي كني همه اينايي كه مي گم دورغه.... چون هيچ وقت نتونستي بفهمي تو عمق اين چشمها چي هست. چون هيچ وقت نتونستي و نمي توني كه بفهمي... هم خودمو هم حرفامو........ + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 23:35 توسط سنگ صبور |
راهش می توانی خواند.... هر چه را آغاز و پایانیست ـ حتی هر چه را آغاز و پایان نیست ـ ! زندگی راهیست از به دنیا آمدن تا مرگ.... حتی مرگ هم راهی است راه ها را کوه و دره هایی است ...... اما هیچ دشتی نیست! هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست! هیچ راه بازگشتی نیست.......... بیکران تا بیکران امواج امواج خاموش زمان جاری است زیر پای رهروان خوناب جان جاریست..... ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی! هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟ هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟ نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست....... باز باید رفت تا در تن توانی هست............ باز باید رفت.. راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک...... هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟ + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 23:32 توسط سنگ صبور |
با من بمونی میشکنی این یه حقیقته عزیز تا فرصتی مونده برات از این حقیقت بگریز با من بمونی میشکنی زندگی شوخی نداره توی مسیرش یه روزی عشقمون و جا می ذاره قصه ی عشق من و تو عشق آتیش به پنبه بود عشق ستاره بود به روز عشق یه سد بود به یه رود این جا نمون اما بدون هر جا که باشی با منی خودت اینو خوب میدونی با من بمونی میشکنی با من نمون اما بدون که بی تو میگیره دلم.......... + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 2:41 توسط سنگ صبور |
چقدر ثانیه ها نامردند گفته بودند که برمی گردند برنگشتند و پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها گردیدند آه از این ثانیه های بی رحم چه بلایی به سرم آوردند نه به چشمم افقی بخشیدند نه ز بغضم گرهی وا کردند ز چه رو سبز بنامم به دروغ لحظه هایی که یکایک زردند یاد سبزت ای دوست در فضای دل من بذر امید و وفا می پاشد آسمان دل تو روشن از مهر و وفاست رنگ پاکی و صفاست شعر امید به لب شوق رویش در دل دیده بر راه تو می دوزم من با دلم می گویم کاش این فاصله ها خالی از فاصله بود + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 2:12 توسط سنگ صبور |
واقعيت اين است او يكی جز من داشت............
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 3:33 توسط سنگ صبور |
كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟ دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت دنياي كه در آن محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 3:6 توسط سنگ صبور |
شب همان شب تكراريست و روز همان روز نه شب را نهايتی است و نه روز را پايانی دنيا همان دنيای ديرينه است و هستی همان هستی نه دنيا را رحمی است و نه هستی را مروتی سكوت همان سكوت ابدی است و دلتنگی همان دلتنگی نه سكوت را فرجامی است و نه دلتنگی را انتهايی + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 1:58 توسط سنگ صبور |
تنهایی٬ + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 1:48 توسط سنگ صبور |
زيره اين طاق كبود يكی بود يكی نبود مرغ عشقی خسته بود كه دلش شكسته بود اون اسير يك قفس شب و روزش بی همنفس همه آرزوهاش پر كشيدن بود و بس تا يه روز يه شاپرك نگاشو گوشه ای دوخت چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت زود پريد روی درخت تو قفس سرك كشيد تو چشم مرغ اسير غم دلتنگی رو ديد ديگه طاقت نياورد رفت توی قفس نشست تا كه از حرفای مرغ شاپرك دلش شكست شاپرك گفت كه بيا تا با هم پر بكشيم بريم تا اون بالا بالا ها سوار ابرا بشيم يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاری شد بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد شاپرك دلش گرفت وقتی اشك اون رو ديد با خودش يه عهدی بست نفس سردی كشيد ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايی نداشت توی دوستی شاپرك ذره ای كم نمی ذاشت تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسيد شاپرك يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد چشاشو روهم گذاشت ديگه اون بيدار نشد مرغ عشق شاپرك به دست خدا سپرد نگاهش به آسمون تا كه دق كرد و مرد....!! + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 1:37 توسط سنگ صبور |
چه سخت است بی همانه گريه كردن و به ظاهر خنديدن و به دروغ فرياد زدن كه زندگی شيرين است و چه سخت است زنده بودن زندگی كردن و بی دليل غصه خوردن و بی اختيار مرگ را پذيرفتن چه سخت است گريستن در سكوتی سنگين و خاموش و به هنگام وداع لبخند زدن و بدان چه سخت است....... + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 1:7 توسط سنگ صبور |
وقتي به جاي هديه كادوي غم گرفتم وقتي به جاي شادي زانوي غم گرفتم وقتي براي قلبت همسايه اي دگر هست وقتي براي اشكت هم غصه اي دگر هست وقتي براي ديدار وقتي براي من نيست وقتي براي احساس قلبي به نام دل نيست چرا به من نگفتي جشني براي من نيست ؟ چرا به من نگفتي قلبت از آن من نيست!!! + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 23:42 توسط سنگ صبور |
باز من ماندم و تنهايی. باز من ماندم و درد جدايی. باز من ماندم و سكوت و اضطراب باز من و خيمه هميشگی سياه شب. باز من و تشويش و غربت تلخ و افسانه های پايان ناپذير هستی.باز آرزوی پرواز و درد بی بال و پری. باز من و درد جدايی. در اين محنت آباد آيا فرياد بغض آلودم را كسی می شنود ؟ لرزش دلم را چشم هايی می بيند؟ رنج كشنده غربتم را كسی احساس می كند؟ سنگينی زنجيرهای وحشت را بر اندام روحم كسی لمس می كند؟ كسی با اين دردهای مجهول و مرموز و پنهان من آشناست؟؟!! + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 22:11 توسط سنگ صبور |
اشكها آهسته می لغزند بر رخسار زردم آرزو دارم روم جايی كه ديگر بر نگردم شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بيدل ناله ای گر داشتم در گوشه ويرانه كردم روز و شبها رهسپر گشتند و افزودنه دائم شامها داغی به داغم روزها دردی به دردم عهد كردم اين پريشانی دگر باكس نگويم گفت آخر با تو دردم اشك گرم و آه سردم می روی و می روم پيمانه گيرم تا ندانم من كه بودم يا چه بودم يا چه هستم يا چه كردم + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 21:38 توسط سنگ صبور |
تو گفتی منو دوسـت داری تو گفتی عاشق چشـمام شدی تو گفتی احساسمو دوست داری تو گفتی قلبت مال منه تو گفتی بوسه هـــــــــامو دوست داری تو گفتی قصه هامو دوست داری تو گفتی دوست داری نوازشـــت کنم تو گفتی می خوای تو بغلم بگیرمـــت تو گفتی همدرد تو منم تو گفتی همراز تو منم تو گفتی شب و روز من تویی تو گفتی تنها یار من تویی تو گفتی... تو همه اینها رو گفتی ولی من فقط می گم اگه تو نباشی من می میرم. حالا دیدی من از تو عاشق ترم + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 20:10 توسط سنگ صبور |
خدايا به من قدرت بده آنچه را كه نمی توانم تغيير بدهم تحمل كنم... + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 19:28 توسط سنگ صبور
مي فروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 18:47 توسط سنگ صبور |
غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای به من٬ همه از خویش مرا میرانند... همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند مادر من غمهاست قاصدک! دریابم روح من عصیان زده و طوفانیست آسمان نگهم بارانیست قاصدک غم دارم غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم قاصدک غم دارم غم من صحراهاست افق تیره ی او ناپیداست قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی و به تنهایی خود در هوس عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی قاصدک زشتم من زشت چون سنگ خارا زشت مانند زال دنیا قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست پستی و مستی و بد مستی نیست می گریزم به جهانی که مرا نا پیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست.... + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 18:18 توسط سنگ صبور |
من از يك شكست عاشقانه مي آيم، بگذار همه براي اين اعتراف تلخ سرزنشم كنند . شكست نه براي پنهان كردن است نه بهانه پنهان شدن ميگويند از صبح بنويس ، از آفتاب و من چگونه از خورشيد بنويسم وقتي تمام وقت ، باران پنجره چشمانم را شسته است .همه دلشان نقش هاي مثبت مي خواهد و آدم هاي خوشحال ، اما من گمان مي كنم اين خيلي خوب است كه نمي توانم اداي آدمهاي خوشبخت را در بياورم. قيمت وفا شايد گران تر از آن بود كه بهانة دوست داشتني زندگيم از عهده داشتنش برآيد. قرار بود حقيقت را بگويم سخت است ، بي علاج است ، دانستنش آدم را كم كم مي كشد ، گريه شبانه مي آورد ، اما همين است خبر كاملاً ناگوار و واقعي ست اون يكي رو جز من داشت . سكوت مي كنم تا به خاك سپردن آخرين خاكسترهاي بر باد رفته ام آبرومندانه باشد ، گريه مي كنم با شكوه مثل اقيانوس ، بلند مثل اِورست ، او نمي شنود و نمي دانی كه ماه ، خوشبختي مشتركِ همه بي ستاره هاست. يك سوال كوچك مي ماند براي پرسيدن از كسي كه بي پاسخ ترين سوال فكرآشفته من است: اين دل سادم چيكار كرده بود كه باهاش چنين بازي كردي؟ + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 17:52 توسط سنگ صبور |
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي،در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد. من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت های عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است. اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛ ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟ آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي... مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي... يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،... هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد................... + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 17:41 توسط سنگ صبور |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی, آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی, آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ,آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری, آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خردشدن غرورش را بشنوی, آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ,می خواهم بدانم دستانت را سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟! + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 17:22 توسط سنگ صبور |
با همه ي بي سر و ساماني ام + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 1:38 توسط سنگ صبور |
كو همنفسی كه بوی درد آيد از او صد پاره دلی كه آه سرد آيد از او ميسوزم و لب نمی گشايم كه مباد آهی كشم و دلی به درد آيد از او + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 0:53 توسط سنگ صبور |
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 23:57 توسط سنگ صبور |
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم ، خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید خدا گفت وقت من بی نهایت است... پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ، خدا پاسخ داد : کودکیشان اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند ، اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ، و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفتهشان را باز جویند ، اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند، بنا براین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده ، اینکه آنها به گونه ای رفتار می کنند که گویی هرگز نمی میرند ، و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند ، دستهای خدا دستانم را گرفت، مدتی سکوت کردیم، و من دوباره پرسیدم : به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای رندگی را فرزندانت بیاموزند؟ گفت :بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ، بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم ، بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد ، بیاموزد که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را بیان کنند ، بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند ، بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند ، من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم ، آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگوئید ، خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ((همیشه)) + نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 21:45 توسط سنگ صبور |
رویاهایم را اگر یافتی به من باز گردان، به خاطر من، رویاهای من به من نیاز دارند، دیگر هرگز آنها را نخواهم بخشید . اگر باز گردند تنها آنها برایم همیشگی می ماند. اما ... من بخشیدمشان چرایش را هیچ وقت نمی فهمم + نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 21:41 توسط سنگ صبور |
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 21:38 توسط سنگ صبور
|