تبليغاتX
از تو بايد مي گذشتم

از تو بايد مي گذشتم

 

می خواهم مثل یک ماهی تنگم را بشکنم و به دریا بروم.

 

 دیگرخسته شده ام ازاین روزهای تکراری همراه بابی حالی

 

وتنهایی.زندگی مانند خیابانی بی انتهاست. باران می بارد و

 

تو همچنان در خیابان به انتها نرسیده ای و

 

به دنبال یک پناهگاه می گردی.ولی کجاست آن پناهگاه؟

  آیا این خیابان به انتها میرسد؟...........................

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 2:46 توسط سنگ صبور |


هر غمی رو می تونم ساده کنم

جز شکستن غرور قاصدک

می دونی، وقتی یه قاصدک بخواد گریه کنه...یعنی دنیا دیگه ارزش نداره

قاصدی که با خودش پیام عشقو می یاره

یهو عاشق بشه و دیگه نخواد حرف بزنه

حرفای عاشقا رو به همدیگه می رسونه

ولی قاصدی واسش پیام عشقو نبره

وقتی عاشقی دلش گرفته کی باهاش حرف می زنه؟

خبر از معشوقه ها رو کیه که جمع می کنه؟

حالا قاصدک دلش گرفته و دیگه تنها شده

بغض راه گلوش و بسته و می خواد گریه کنه

کسی هست که بتونه قلب اونو راضی کنه؟

هیچ کسی نیست که تو شبهای غریبی بخونه؟

قاصدک خودت می گفتی که دلت برگ گل

می دونستی که چراغ عاشقی بی زبونه

 این تو بودی که می گفتی دل تو بی مهمونه

حالا که عشق اومده چه فرقی کرده زمونه؟

قاصدک! تو رو قسم اخمهاتو وا کن و ببین

ببین عاشقا همه واسه غم تو جمع شدن

 اگه تو گریه کنی اشک همه با هم می یاد

به خدای عشق قسم اونوقت دیگه بند نمی یاد

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 3:30 توسط سنگ صبور |


 

طلوع غم انگيز

نسیم خنکی می وزیدکنارهم روبروی آتشی که روشن کرده بودندنشستندوچشم به امواج دریادوخته

 

بودندهیچ کدام حرفی نمیزدندچون اصلاشاید نیازی به حرف نبودخیلی راحت ازنگاه هم متوجه

 

حرف دل یکدیگرمی شدندوشایدهردوبه یک چیزفکر میکردندبه اینکه هیچ کدام دلشان نمی خواست

 

که صبح شودچون باروشن شدن اسمان زمان وداع فرامیرسیدامازمان به حرف انهاگوش نمی کردو

 

سریع ترازهمیشه میگذشت دلشان می خواست می توانستندزمان رامتوقف کنند ولی صدافسوس که

 

غیر ممکن بود نگاهی به ساعت انداختندوقت زیادی نداشتند وتا لحظاتی بداسمان روشن می شد

 

کاری ازدستشان ساخته نبود وثانیه به ثانیه به زمان جدایی نزدیک می شدند فقط توانستند یک کار

 

بکنند و هر دو حرکت ساعتهایشان را متوقف کردند درست بود که نمی توانستند از روشن شدن

 

اسمان جلو گیری کنند اما میتوانستند جلوی حرکت ساعتشان رابگیرند با این کار هیچ کدامشان

 

زمان و تاریخ جدایی را فراموش نمیکردند مثل تمام روزهای دیگرخورشیدطلوع کرد بی انکه

 

از دل ان دو با خبر باشد عجب طلوع غم انگیزی دیگرزمان جدایی و رفتن شده بود هیچ کدام

 

دل خداحافظی را نداشتند و با کلمه به امید دیداربرای همیشه از هم جدا شدند.................

کسی چه می داند شاید واقعا امیدی برای دیدار مجدد وجود داشته باشد.....

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 3:43 توسط سنگ صبور |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

تنهاترين تنهايت را تنها با تنهاترين تنهايی كسي قسمت كن كه حاصل تنهايی تنهايی شود نه تنهايی تنهايی!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1387

مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386



پیوندها

شايد اين شب به پايان برسد شايد
نمی دانم چه می خواهم بگويم
1 بيسواد
حرفايی كه ناگفته ماند
بالا تر از سياهي
پاييز بهاريست كه عاشق شده
رهاتر از رها
تا حالا فكرشو كردی چه خوب ميشد كه برگردی
دوستت دارم
مخروبه
روزهای بارانی
شبی بارانی
زندگانی
سپيده عشق
دوچرخه ABHARBIKE
صدای پای آب
ساحل تنهايی من
بی قلم
اگه دستم به جدایی برسه
به يادت اشك می ريزم تو اما بر نمی گردی
گنجشک کوچولوی زخمی من
تنهايی های يك قطره باران
برف
هوالحق
silent invation
سكوت شب
فریاد خاموش
از سرزمین عشق صدایت میکنم
حرف های نگفته
عشق جاوید
بیکلام
جیرجیرک بی صدا
شبنم يخ زده
سلطان غم
بانوی پاييز
زاد مهر
دلم می خواد عاشق بشم
بهشت آرام
دلتنگی های من
صبح وصال
Ashiooone
دوستت دارم بيشتر از ديروز كمتر از فردا
عاشق بی كس
بــه دلــت نیــت دریـــــا ها کن
دوچرخه سواری ابهر
من و غمهام
مرز عشق
عشق خاكستری من


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS