|
چقدر دوست داشتم مرا باور كنيد چقدر دوست داشتم نگاههايم را درك كنيد كمی با من باشيد و تنهايی را به من هديه نكنيد چقدردلم می خواست ازمن بپرسيدچرا چشمانت هميشه بارانی است؟ چرا ديگر غنچه لبانت به لبخند شادی شكوفا نمی شود؟ چرا آسمان دلت هميشه ابری است؟ اما افسوس و.... من بودم و هميشه من بودم.من وتنهايی و دفتری پرازخاطره و شعر آری بی تفاوت ازكنارم گذشتيددرخيالتان من باشما بودم اماافسوس كه فقط خيال! چقدر دوست داشتم مرا باور كنيد... چقدر دوست داشتم و می خواستم فقط يك بار از من می پرسيديد چرا چشمانت هميشه غمگين است؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 3:1 توسط سنگ صبور |
|