|
زيره اين طاق كبود يكی بود يكی نبود مرغ عشقی خسته بود كه دلش شكسته بود اون اسير يك قفس شب و روزش بی همنفس همه آرزوهاش پر كشيدن بود و بس تا يه روز يه شاپرك نگاشو گوشه ای دوخت چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت زود پريد روی درخت تو قفس سرك كشيد تو چشم مرغ اسير غم دلتنگی رو ديد ديگه طاقت نياورد رفت توی قفس نشست تا كه از حرفای مرغ شاپرك دلش شكست شاپرك گفت كه بيا تا با هم پر بكشيم بريم تا اون بالا بالا ها سوار ابرا بشيم يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاری شد بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد شاپرك دلش گرفت وقتی اشك اون رو ديد با خودش يه عهدی بست نفس سردی كشيد ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايی نداشت توی دوستی شاپرك ذره ای كم نمی ذاشت تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسيد شاپرك يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد چشاشو روهم گذاشت ديگه اون بيدار نشد مرغ عشق شاپرك به دست خدا سپرد نگاهش به آسمون تا كه دق كرد و مرد....!! + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 1:37 توسط سنگ صبور |
|