|
یکی بود یکی نبود میون یه دشت وسیع یه کلبه تنها زندگی می کرد که گذشث زمان و تنهایی ترکهای بزرگی رو دیوارهاش به جا گذاشت.دلش از دست بی معرفتی ادما شکست. برای همین هم دور تا دور خودش حصار کشید تا دیگه هیچ غریبه ای نتونه وارد کلبه بشه و دلش وبشکنه.هر غریبه ای که از اونجا رد میشد و قصد استراحت تو کلبه رو داشت وقتی این حصارها و اون قفل محکم و می دید پشیمون می شدو می رفت.سالها همین طورگذشت تا اینکه یه روز یه غریبه بی توجه به اون حصار و قفل در کلبه رو شکست وارد شد تا بتونه استراحت کنه. کلبه از این بابت خیلی عصبانی شد اما بازم غریبه توجهی به اعتراض کلبه نکرد کلبه وقتی دید چاره ای نداره ساکت شدو هیچی نگفت و تازه ماجرا از همین جا شروع شد. روزها همین طور گذشت. تا انکه یک روز کلبه به خودش اومدو دید ای دل غافل بله درست حدس زدید اون عاشق اون غریبه شده بود و این عشق هر روز شدیدتر ازقبل میشد اون قدر شدید که دیگه کلبه حتی یک لحظه طاقت دوری غریبه رو نداشت. کلبه دلش میخواست هر کاری برای خوشحالی غریبه انجام بده و با هر زحمتی که بود سعی داشت ترکهای روی دیوارهاشو ترمیم کنه تا تو ذوق غریبه نخوره شاید این طوری می تونست غریبه رو برای همیشه پیش خودش نگه داره و کلبه فقط و فقط با این خیال سر پا بود... کم کم زمستون هم از راه رسید غریبه داشت سردش میشد کلبه طاقت دیدن ناراحتی غریبه رو نداشت برای همین هم هر روز یک قسمت از خودش و میکند و بدون اینکه غریبه متوجه بشه آتیش میزد تا غریبه از حرارتش گرم بشه زمستون تموم شد دیگه چیز زیادی از کلبه باقی نمونده بود ولی هنوز به عشق غریبه سر پا بود. و اما اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد یه روز صبح که کلبه چشماش و بازکرد غریبه رو ندید اره غریبه بدون خداحافظی و بدون در نظر گرفتن احساس وفداکاری کلبه رفته بود این برای دل کوچیک کلبه غم بزرگی بود کلبه نتونست این غم و تحمل کنه سنگینی این غم پایه های کلبه رو لرزوند و کلبه فرو ریخت و به جز مشتی خاک چیزی ازش باقی نموند.و بعدها هر رهگذری که از کنار ویرانه های کلبه می گذشت فقط سری از روی تاسف تکان میداد وارد می شد وهیچ کس دلیل این ویرانی و نفهمید هیچ وقت......... + نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 1:57 توسط سنگ صبور |
|