|
نسیم خنکی می وزیدکنارهم روبروی آتشی که روشن کرده بودندنشستندوچشم به امواج دریادوخته بودندهیچ کدام حرفی نمیزدندچون اصلاشاید نیازی به حرف نبودخیلی راحت ازنگاه هم متوجه حرف دل یکدیگرمی شدندوشایدهردوبه یک چیزفکر میکردندبه اینکه هیچ کدام دلشان نمی خواست که صبح شودچون باروشن شدن اسمان زمان وداع فرامیرسیدامازمان به حرف انهاگوش نمی کردو سریع ترازهمیشه میگذشت دلشان می خواست می توانستندزمان رامتوقف کنند ولی صدافسوس که غیر ممکن بود نگاهی به ساعت انداختندوقت زیادی نداشتند وتا لحظاتی بداسمان روشن می شد کاری ازدستشان ساخته نبود وثانیه به ثانیه به زمان جدایی نزدیک می شدند فقط توانستند یک کار بکنند و هر دو حرکت ساعتهایشان را متوقف کردند درست بود که نمی توانستند از روشن شدن اسمان جلو گیری کنند اما میتوانستند جلوی حرکت ساعتشان رابگیرند با این کار هیچ کدامشان زمان و تاریخ جدایی را فراموش نمیکردند مثل تمام روزهای دیگرخورشیدطلوع کرد بی انکه از دل ان دو با خبر باشد عجب طلوع غم انگیزی دیگرزمان جدایی و رفتن شده بود هیچ کدام دل خداحافظی را نداشتند و با کلمه به امید دیداربرای همیشه از هم جدا شدند................. کسی چه می داند شاید واقعا امیدی برای دیدار مجدد وجود داشته باشد..... + نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 3:43 توسط سنگ صبور |
|